نجواي پرستو
اگر از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري ؛ بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش
خدا می دونه که من چقدرشب و روز رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر ماه و ستاره رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر نسیم رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر رود و دریا رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر بارون و برف رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر غروب رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر پرندگان رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر میوه ها رو دوست دارم خدا می دونه که من چقدر عطرها رو دوست دارم خدا می دونه ... دوسِت دارم خدا می دونه که چقدر دوسم داره باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند باتو، آهوان این صحرا دوستان
همبازی من اند باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا
در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و
طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش
دارد باتو، دریا با من مهربانی می کند باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام
بوسه می زند باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند باتو، من با بهار می رویم باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم باتو، من در شیره ی هر نبات
میجوشم باتو، من در هر شکوفه می شکفم باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم،
در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل
چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم باتو، من در روح طبیعت پنهانم باتو، من بودن را، زندگی را، شوق
را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در
تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و
پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از
خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی
خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین
ترین یادگارهای من اند. بی تو، من رنگهای این سرزمین را
بیگانه میبینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار
من اند بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار
آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی
من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم
افکنده اند بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه
های وحشت اند و ابابیل بلایند بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت
بار دهان جنازه ای است بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته
را در سرم بیدار میکند بی تو، من با بهار می میرم بی تو، من در عطر یاس ها می گریم بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که
همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم. بی تو، من با هر برگ پائیزی می
افتم بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن
را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان،
درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی،
سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطره ی
رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده
مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه
برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد
خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند. اثری
از دکتر علی شریعتی باز خيال مي كنم تو از ديار ماه به من نگاه مي كني شب سياه من به روشني نشسته است من از مسافت زمين به تو نگاه مي كنم تو از درازي زمان مرا صدا مي كني نگاه كن چه آسمان شب است و روز دل من از تپش پُر است من از صداي گام هاي تو، در انتظار نشسته ام نه از زمان و از مسافت زمين، نه از تحرك دلم من از محيط بي حسم تو از ديار آشنا مرا صدا مي كني
" م .ع " عاقبت چشم، انتظار مبادا مي روي و ابرها به گريه كه برگرد ! چشم خداوند اشكبار مبادا تشنه لبي مست رفته است به ميدان اين خبر سرخ ناگوار مبادا ! تشنه لبي مست رفته است به ميدان آينه با سنگ كنار مبادا تشنه لبي مست رفته است به ميدان وعده ي ديدار بر مزار مبادا تشنه لبي مست رفته است به ميدان تشنه لب مست بي قرار مبادا شيهه ي اسبي شنيده مي شود از دور شيهه ي اسب كه بي سوار مبادا اين طرف آهو دويد، آن طرف آهو دشت در انديشه ي شكار مبادا وسعت دشت است و وحشت رم اسبان غنچه ي سرخي به رهگذار مبادا زندگي سبز و مرگ سرخ مبارك دشت پر از لاله بي بهار مبادا عالم كثرت گشوده راه به وحدت هيچ به جز آفريدگار مبادا ! "فاضل نظري" من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه سايه اي بر دل ريشم فكن اي گنج روان توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب ما رو ببين كه دل به كي سپرديم گول چه حرفايي رو ساده خورديم تموم شد اما ديگه خوش خيالي تموم شد ديگه اين همه بد بياري لعنت به من كه ساده عاشق شدم ساده نوشتم اين گناه و خودم لعنت به تو كه از دلم گذشتي از رو هوس دل به غريبه بستي طفلكي دل يه روزي آزاد بود آره دل منم يه روز شاد بود ساكت و بي صدا و فرياد بود از غم هفتاد دولت آزاد بود ساده بگم ديگه تموم صبرم بس ديگه اين همه بد بياري آخه چرا رفتي ازم گذشتي انگاري توي سينه دل نداري
سال ها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
كه من اين خانه به سوداي تو ويران كردم
مي گزم لب كه چرا گوش به نادان كردم
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
آن چه سلطان ازل گفت بكن آن كردم
گر چه درباني ميخانه فراوان كردم
اجر صبريست كه در كلبه احزان كردم
هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم
سال ها بندگي صاحب ديوان كردم
| Design By : Pars Skin |


