تبليغاتX
نجواي پرستو


نجواي پرستو

اگر از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري ؛ بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش

خدا می دونه که من چقدر آسمون رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدرشب و روز رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر ماه و ستاره رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر نسیم رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر رود و دریا رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر بارون و برف رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر غروب رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر پرندگان رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر میوه ها رو دوست دارم

خدا می دونه که من چقدر عطرها رو دوست دارم

خدا می دونه ...  دوسِت دارم

خدا می دونه که چقدر دوسم داره

 

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 23:45 توسط پرستوها|


باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفم

باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانم

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

اثری از دکتر علی شریعتی


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 20:6 توسط پرستوها|

باز خيال مي كنم تو از ديار ماه به من نگاه مي كني

شب سياه من به روشني نشسته است

من از مسافت زمين به تو نگاه مي كنم

تو از درازي زمان مرا صدا مي كني

نگاه كن چه آسمان شب است و روز

دل من از تپش پُر است

من از صداي گام هاي تو، در انتظار نشسته ام

نه از زمان و از مسافت زمين، نه از تحرك دلم

من از محيط بي حسم

تو از ديار آشنا مرا صدا مي كني

                                                    " م .ع "

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:57 توسط پرستوها|

هيچ دلي عاشق و دچار مبادا

عاقبت چشم، انتظار مبادا


مي روي و ابرها به گريه كه برگرد !

چشم خداوند اشكبار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

اين خبر سرخ ناگوار مبادا !


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

آينه با سنگ كنار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

وعده ي ديدار بر مزار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

تشنه لب مست بي قرار مبادا


شيهه ي اسبي شنيده مي شود از دور

شيهه ي اسب كه بي سوار مبادا


اين طرف آهو دويد، آن طرف آهو

دشت در انديشه ي شكار مبادا


وسعت دشت است و وحشت رم اسبان

غنچه ي سرخي به رهگذار مبادا


زندگي سبز و مرگ سرخ مبارك

دشت پر از لاله بي بهار مبادا


عالم كثرت گشوده راه به وحدت

هيچ به جز آفريدگار مبادا !

                                                   "فاضل نظري"

نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 12:0 توسط پرستوها|


سال ها پيروي مذهب رندان كردم
                                                 تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
                                                 قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم

سايه اي بر دل ريشم فكن اي گنج روان
                                                 كه من اين خانه به سوداي تو ويران كردم

توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون
                                                 مي گزم لب كه چرا گوش به نادان كردم

در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
                                                كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
                                                 آن چه سلطان ازل گفت بكن آن كردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
                                                گر چه درباني ميخانه فراوان كردم

اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت
                                               اجر صبريست كه در كلبه احزان كردم

صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
                                              هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم

                         گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب
                           سال ها بندگي صاحب ديوان كردم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 20:29 توسط پرستوها|

ما رو ببين كه دل به كي سپرديم

گول چه حرفايي رو ساده خورديم

تموم شد اما ديگه خوش خيالي

تموم شد ديگه اين همه بد بياري

لعنت به من كه ساده عاشق شدم

ساده نوشتم اين گناه و خودم

لعنت به تو كه از دلم گذشتي

از رو هوس دل به غريبه بستي

طفلكي دل يه روزي آزاد بود

آره دل منم يه روز شاد بود

ساكت و بي صدا و فرياد بود

از غم هفتاد دولت آزاد بود

ساده بگم ديگه تموم صبرم

بس ديگه اين همه بد بياري

آخه چرا رفتي ازم گذشتي

انگاري توي سينه دل نداري

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 21:25 توسط پرستوها|


مطالب پيشين
» دوست دارم
» نامه اي عاشقانه
» انتظار
» مقصد خورشيد و شام تار
» سايه اي بر دل ريشم فكن اي گنج روان
» هيچي
» من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا، خود را
» يهودا
» تپش آزاد
» جوش و خروش
Design By : Pars Skin