گريه مي كند شب عظيم دشت
ياد حرف گفته و نگفتهي دل است
حيرت قنوت لحظهةاي ناب عشق
در سكون و يك تحول است
نهان روشن و ضمير تار اين زمين سرد
واژههاي مشكل تحمل است
قافيه عذاب شعر من شده
نام تو براي وزن شعر مشكل است
در درون شعر من تو جا نميشوي
جاي گل هميشه در دل گل است
حرف ساده عبور لحظههاي سخت
در ميان تار و پود يك تقبل است
در سكون سرد يك سراب پير
اشك بركههاي سبز حائل است
گريه شراب نه از درد مي شدن
درد او فقط ز دوري دل است
حرف ناتمام شهر شب
در انعكاس نور ماه روشن است
بودن و نبودن تو واژه نيست
متن سادهاي كه حكم بودن و نبودن است!!!!
نوشته شده توسط پرستوها در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 2:10 موضوع | لینک ثابت
ترا به هر چه هست
به چه در درون شعرهاي من نشست
ترا قسم به لحظه هاي واپسين و دردناك يك گناه
ترا قسم به واژههاي آتشين يك نگاه
ترا قسم به مستي شبانه مان
قسم به واژه واژه حرفهاي بيترانه مان
ترا قسم به سجدههاي بيتمام
قسم به قامت هميشه در قيام
ترا به نبض يك اشارهي سكوتمان
به حرفهاي پاره پاره در نبودمان
ترا به برگهاي رفته از درخت
به هرچه در وجودمان نمود و زود رفت
براي من بمان!
نوشته شده توسط پرستوها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت
در كودكيهايم به دنبال لباسي هستم
كه مرا در بازيهاي دخترك همسايه به خاطر آورد
در بهت و سكوت چهارخانههاي گچي روي زمين
به دنبال هياهوي لي لي بازيهايمان ميگردم
من در ميان عروسكهايم
تينا را صدا ميزنم
عروسك پارچه اي قشنگ من!
من مهربان ترين مادر بودم براي تينا
و او سر به راه ترين دختر براي من
گيسوانش را در نسيم كودكيم افشان ميكردم
و تن پوشش را از حرير ياسهاي باغچه ميبافتم
دسته دسته بنقشه ها را روي موهايش جا مي دادم
و در ميان چشم هاي شيشهايش شادي خودم را ترسيم مي كردم
امروز چقدر گم شده ام
در ميان بزرگ شدنهاي ممتدي كه مرا كوچك ميكند
آن روزها گونههاي روحم به سرخي انار بود
و حالا زردي پاييز در تمام ذهنم رسوخ كرده است
كاش باز لباس كودكيم اندازه قامت افكارم ميشد
كاش باز كودك مي شدم
كاش تينا روي پاهاي من به خواب ميرفت!
نوشته شده توسط پرستوها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
قلعهاي ساخته ام
روي دريا
روي آب
از حباب و اشك ناب!
خانه ام از وهم و رويا،تر شده
قد افكارم ، كمي كمتر شده!
ميروم تا زورقي باشم به روي آبها
تكيه گاهي از براي ماهها و سالها
خانه ي روياي من را آب برد
تكه تكه ، فكر من را خواب برد
در نسيم لطف تنهايي هاي خويش
مي ستايم خالق يكتاي خويش
خالق دريا و نور و آب را
خالق آينه و مهتاب را
مي نويسم روزها از آفتاب
ميكشم شب را به نقش ماه، خواب.
آنقدر در واپسين حرف سكوت،
ساكت و صامت شدم تا در ربود
از تمام هستي ام اين خاك، روح
من شدم بي روح تر از جسم خمود.
باز از فردا
ميروم تا زورقي باشم به روي آبها
تكيه گاهي از براي ماهها و سالها
باز در نسيم لطف تنهايي هاي خويش
مي ستايم خالق يكتاي خويش
مي نويسم باز هر روز از آفتاب
ميكشم شب را به نقش ماه، خواب.
شايد از تكرار من در حيرتي
دفترت را باز كن برگي بزن
حال مي خواني ز هر برگ خودت
خانه ام از وهم و رويا،تر شده
قد افكارم ، كمي كمتر شده!
خانه ي روياي من را آب برد
تكه تكه ، فكر من را خواب برد
باز من ميستايم خالق دريا و نور و آب را
خالق آينه و مهتاب را !!!
هر ورق از دفتر ما گلشن است
شمع حرف ما هميشه روشن است
در ميان ما همين ديوار نيست
در ميان شعله ي ما خار نيست
در تمام سوزش افكارمان
يك غزل از خارج و اغيار نيست
هر چه در بيتوتهام اندوختم
بي معما در نگاهت سوختم
باز ميسازم خانهاي از قصهها
در كنار حرفها و قصهها
ميكشم روي تن كاغذ گره
تا ببافم فرشي از يك خاطره !!!
نوشته شده توسط پرستوها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت
تو از من ميخواهي نگاهمان را به هم بدوزم!
من خياط خوبي نيستم.
وقتي طرح نگاهمن را به هم كوك ميزدم
دستم ميلرزيد
عمق نگاه تو به وسعت درياست
و چشمان من به اندازهي دكمههاي كوچك پيراهن بودنمان.
وقتي كه لباس ديدارمان تنگ ميشود، تو ميگويي:
بگذار تا من نگاهم را به نگاهت وصله كنم
از عمق وجودم تا پنجره چشمانت!
آنگاه از صدف دلت
مرواريدهاي درشت عشق را
به من هديه ميكني
و من
لباس شب عشق را به مرواريد و پولك
ستاره باران ميكنم.
چشمهاي تو زيباست
بهترين الگو براي دوختن يك نگاه.
زير سايه ابروهاي كمانيت
هوس ميكنم
سيب گونههايت را گاز بزنم.
تو ميگويي:
بيا و با جامهي نگاهمان
از مردمك چشمانمان
لباسي بدوزيم بر قامت بودن
و من قول ميدهم
اين لباس برازندهي تن همدليمان باشد!
لباس خورشيد نشاني كه ميدوزيم
ميشود يادگار عشق
و اين يادگار من و توست
در نگاه اول !
امروز كه خوب نگاه ميكنم
جامه حرير احساس اولين رويا
مبهوت بر تن خاطراتم ميرقصد!
من خياط نيستم
ولي در اولين ديدار
لباس ماندنمان را
برتن سپيد سحر ، دوختهام!
نوشته شده توسط پرستوها در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت
وقتي شاپرك وار
به حجم سبز حضورت
در امتداد اتاق هميشه روشنت
هجوم آوردم ،
پنجره نگاهت را به روي بودنم ،بستي!!!
حالا
در اين شب بيستاره
من در ازدحام يك اتاق
روي نازبالشي كه گرم از نفس توست
به تماشاي التهاب خوابهاي تو نشستهام
و تو
مرا با خويش تنها گذاشتهاي؟؟؟
نوشته شده توسط پرستوها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
مست بهار ميشوم
خسته ز دست دفترم
پر از عذاب ميشوم
ترا كه نوش ميكنم
دلم پر از ترانه است
ثانيه بر دلم تپيد
قصهام عاشقانه است
ترا كه نوش ميكنم
گرمتر از هميشهام
پر از خيال بودنت
در انتظار ريشهام؟
ترا كه نوش ميكنم
لحظه به لحظه ميتپم
جان دوباره ميشوي
بدون تو نخفتهام؟
خواب شب تار مني
ماه مني
ستاره و حيات من
تمام مستي شبم
قصهي بيبهانهام!
ترا كه نوش ميكنم
بهار تر ز رازقي
به سبزي صنوبرم
هميشه گرم عاشقي!
ترا كه نوش ميكنم
لب به سجود ميبرم
سجده من بهانه است
چقدر عروج ميكنم
عروج عاشقانهام ،
قصه و هر ترانهام،
تمام حرفهاي من،
مستي عاشقانهام ،
همه فداي نوش تو!
لبالب از مي توام
مست حضور اطلسي
لب به لب جام شراب
كي به خيال من رسي؟!
لحظهي داغ دوريت
بر دل من شرر زند
ترا كه نوش ميكنم
تمام هستي مني
تمام حس بودنم
براي زنده بودني!!!!
نوشته شده توسط پرستوها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت
اهاي آهاي عابر شب
كجا؟ كجا؟
چگونه از حصار من پريدهاي ؟
چگونه از تار شبم رهيدهاي؟
خواب شب و لعل لب و مستي بينهايم.
فكر تو و ذكر تو و عقربههاي ساعتم.
بيتو و بيحضور تو
لحظه به لحظه گم شدم
در دم من نفس زدي
با تو نفس نفس شدم
باز بهار ميشود
لحظه شكار ميشود
غم به كنار ميشود
مستي عاشقانهام؟
مست تر از ترانه ام،در بر اين همه سكوت
ناز مرا كشيدهاي به رنگ يك ذره قنوت.
قنوت عاشقانهام
سجدهي عارفانهات
در بر رنگهاي شب
چقدر بيبهانهام.
گريه من به لب رسيد
شوري اين جوانه را
روي سپيده دم بچش
مستي عاشقانهرا.
حرف به حرف ميزنم:رخنهي سرد بيكسي ؟
در دَوَران اين دلم ،فقط تو فرياد رسي؟!
به حرف من بكش غزل
نقش ترانههاي شاد
به ناز بينياز من
بكش تو بستري ز خواب!
مرا به واژهها ببر
به دشت پر ستارهات،
به شب نوشت خندهها
به قصههاي خانهات.
مرا ز من جدا بكن
ذره به ذره ني بزن
در بر رقص بادها
پاي بكوب، هي بزن!
در برهوت بودنم ، مرا به نقش يك خيال
در هيجان بودنت، ورق ورق صدا بزن!
تمام هستي مني
به روي شب نوشتهام ،
به خط نقره فام صبح،
روي سحر سرشتهام :
چقدر صبر بايدم براي چشم مست تو؟
ثانيههاي من گذشت ،
لحظه به لحظه تو شدم
در نگه سبز درخت
برگ به برگ نو شدم.
براي ناز چشم خويش
رنگ ستارههاي شب
رنگ بنفشههاي صبح
به رنگ زرد عاشقان
دوباره باز سبز شدم .
نوشته شده توسط پرستوها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
شور ناب لحظه....
من پر از بغض و غزل
من پر از ترانه ها
من پر از عطر نسيم
پر ز شور غصهها .
اين تويي سيب هوس
گندم نارس و عطر هر نفس
اين تويي شرح تمام درد من
وهم بي غصهي هر نبرد من.
اين همه حرف و حديث
اين همه نامهي سبز
روي هر برگ درخت
خاطري در پس يك پيله ، قفس!
من و تو ما نشديم
غزل از گوشهي يك لحظه براي ما چكيد
حرف شب روي لب شبپرهها
از دم پنجرهها پرنكشيد!
ازدحام طرح دلتنگي من
روي يك بوته گل سرك كشيد
لب به لب غنچهي گل لب بگشود
حرف او از سر يك شاخه چكيد:
عطر گل اشارهي خوب خداست
به تمام عاشقان روي زمين
خندهي بيد و غم دوري يار،
رقص گيسوي ثمن در بر باد،
نم نم اشك فرشته بر رود،
هق هق درد گذشتن از دود،
اين همه وصف سياه و تاريك
اين همه گفتن روشن،باريك
همه از بعض غزل تا پس اين ترانههاست
همه از عطر نسيم و شور ناب لحظههاست.
نوشته شده توسط پرستوها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت
مرا در من چنان تفسير ميكرد
كه گويي در درونم يك غزل هست.
چنان در من ، مرا كاويد
انگار،
كه در من يك من ديگر ثمر بست!
تمام رنگها را او فنا كرد
درون بوم صد رنگ خيالم ،
تمام وهم يك قرن دلم را
به يك تدبير
شايد ،
بياثر كرد.
مرا در قالب يك شعر ميخواند
چنان مست و غزلخوان همچون يك رود.
مرا در واژهها ميبرد از من
درون انعكاس خوب يك روز .
به دور خانهاش حيران و مبهوت
چنان پروانهاي خود را شكستم.
نه تنها خويش را
شايد،
تمام بتپرستيهاي يك «من» را شكستم.
و از فرداي آن بهترين روز
دوباره «من» درون من بجوشيد.
ولي اين بار «من» از من رميده
به نام يك پرنده ميخروشيد!
نوشته شده توسط پرستوها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلم هواي آن گلدسته هايت را دارد، هواي عطر بهشت.
فهرست اصلی
دوستان
تنهايي و سوز عشق
سوز سودا
چرك نويس
عشق من
عشق اهورايي من
داغ عشق
حبه انگوري
خزان عمرم
هر چه دل تنگت مي خواهد بگو
زاد مهر
ثمين
مسافر اهل دل
صداي سكوت
داستانهاي شيرين مينا
مرا شمشير زد گيتي تو را مشت
بدون عنوان... بيغوله من
بمان بهانه ي من
مطالب خواندني
صداي سكوت
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY